! پیش. ما. بیا
هفته پیش چهارشنبه صبح هاله بهم زنگید گفت بریم خونه مهدیه اینا یا نه؟؟ خونه مهدیه اینه برنامه اُمه داوود بود فکر کنید ما یه ربع پشت تلفن فکر میکردیم که بریم یا نه؟؟ بالاخره تصمیم گرفتیم که بریم و رفتیم تا نزدیک مغرب مشغول عبادت بودیم البته وسطاش تو چشمِ مردم به حرفای خانم جلسه ایه میخندیدیم و مسخره اش میکردیم که بالاخره یه خانومه نتونست تحمل کنه و باهامون برخورد کرد پنجشنبه صبح میخواستیم با مامان و خواهرم خونه ی داییم تلپ بشیم ولی بعد از چند دفعه زنگ زدن فهمیدیم که پدرشوهر دختر داییم فوت کرده و زن داییم رفته بهشت زهرا، منم که ناامید شدم یه کم اتاقم تمیز و جمع و جور کردم جمعه ساعت نه بیدار شدم میخواستیم بریم باغ عمم ساعت حدود یازده و نیم رسیدیم اونجا.همین طوری که نشسته بودیم برا خودمون حرف میزدیم و شیرینی و چایی میخوردیم تا کمی از گرسنگیمون رفع شود تا ناهار آماده بشه، زری بهم میگفت شبیه عروسا شدی منم بهش میخندیدم.ساعت یک ناهارِ تپلی زدیم سر ناهار با زری به این نتیجه رسیدیم که چقدر تحقیر شدیم اونجا همه بالدار بودن هی برا هم دلبری میکردن مام اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودیم که بعد از ناهار نتونستیم تکونی به خودمون بدیم تا نیم ساعت سر جای خودمون نشسته بودیم بعد از آب بازی بساط بلال خوری و قلیون سه هفته ی پیش محیا و هاله و نازنین (دوستای دوران دبیرستانم) اومدن خونمون، طی قراری که با هم گذاشتیم قرار شد شنبه سه هفته بعد ناهار بریم خونه ی نازنین اینا که شنبه ی مقرر همین فرداس... سه شنبه به هاله اس ام اس زدم که شنبه چترمونو خونه نازنین اینا پهن میکنیم یا نه؟ گفت نمیدونم قرار بود بهمون زنگ بزنه، بهش گفتم حالا اگه نزنگه تکلیف چیه؟ میخوای به طور کاملا محسوس ازش بپرسیم! چهار شنبه حدود ساعت پنج بود که دیدیم هاله اس ام اس داد: سلام دوس جونم خوبی؟ برنامه ی تِلپی خونه ی نازنین اینا اوکیِ ، برو حال کن و شاد باش که روی ماه منو میبینی. منم اول براش اینطوری جواب دادم: آخ جووووون، پس ساعته ده و نیم دمِ مُجی (مجی = مجتبی = سبزی فروش سر کوچمون که منو هاله وقتی میخواییم با هم جایی بریم اونجا قرار میزاریم) بعد سریع یه فکر شوم به سرم زد و اس ام اس رو پاک کردم با خودم گفتم حالا که میگی شاد باش که روی ماه منو میبینی یک اسکُلیت کنم که تا عمر داری فراموش نکنی هاله جواب داد: خیلی....(یه فحش بد بهم داد گفتم: علی همون غزاله دیگه (غزال=اسم مغازه ی سر خیابونمونه که پسر فروشنده اش چند باری... گفت: نه، خیلی بدی! تو دیگه هیچی به من نمیگی، همه حرفاتو به سارا میزنی. منو تنها گذاشتی. منم همین طوری که میخندیدم جوابشو دادم: آخه یه هفته که بیشتر نیست دوس جونم، من تو رو هیچ وقت تنها نمیزارم ـ سه شنبه هفته پیش که بارون خفن گرفت، ساعته شش تا هفت و نیم کلاس فوق العاده داشتم اومدم طرف خونه، اونم داشت مغازه رو میبست و.... هاله که به طرز تُپُلی اُسکُل شده بود منم که میخواستم کم نیارم بهش اس ام اس دادم: خوب پُشو بیا دیدم نه! انگار موضوع جِدیه. بهم اس ام اس داد: من الان نزدیکه خونتونم تا پنج دقیقه دیگه اونجام منم گفتم: باشه منتظرم. منو یکی باید جمع میکرد بعد از پنج شش دقیقه هاله اومد، رفتم توی حیاط وقتی در رو باز کردم هاله بغلم کرد و گفت فاطمه خیلی خوشحال شدم بُدو برام تعریف کن ببینم. بعد چشمش به موبالم افتاد که تو دستم بود بهم گفت معلومه که خیلی بهت زنگ میزنه که گوشیت همش پیشِته من همین طور میخندیدم بهش. گفتم نه بابا ـ هیچی دیگه سه شنبه ای بارون میومد اومد دنبالم برام بوق زد منم که دیدم هوا تاریکه و تو محل تابلو نیست سوار شدم اولش شُکه شده بود این ماهان جونی که الان ۱۱ روزه به دنیا اومده یه جایی در دل عمه خانمش که بنده باشم باز کرده که نگو نپرس اگه روزی دو سه بار نبینمش اون روزم شب نمیشه. این آقا ماهان ما در وضعیت بسیار بجرانی یعنی بین دو نامزدی ،یکی نامزدی دختر عمه جانم و اون یکی نامزدی پسر عمه جان چشم به جهان گشود. در اون روزا سر ما بسیار شلوغ بود ولی روزهای بسیار خوبی بود بسیار خوش گذشت تا دیروز! دیروز وقتی مامان خانم مشغول صحبت با عمه جونم بود و من سخت مشغول نوشتن تحقیق برا دانشگاه، ناگهان صدای عطیه (زن داداشم) از راه پله ها به گوش رسید فاطمه کمک! بیا! منو مامانم نفهمیدیم چطوری پله ها رو بالا رفتیم وفتی رفتیم تو، دیدیم عطیه داره میزنه تو سرش و بچه سرو ته دسته مامان فرانکه (مامان عطیه) و داره میزنه پشتش. خیلی صحنه وحشتناکی بود، از بینی ماهان جونم شیر زده بود بیرون و دهنش تقریبا کف کرده بود من فقط گریه میکردم مامانم بچه رو گرفت عطیه میگفت چیکار کنم؟ مامانم میزد پیشتش، ماهان اون وسطا یه گریه میکرد و دوباره ساکت میشد، چشماشم باز میکرد و میبست، ولی رنگش به کبودی میزد، انگار موقع شیر خوردن شیر رفته بود تو ریه اش. بابام با مامان فرانک بچه رو بردن درمانگاه نزدیکه خونمون اونا گفتن سریع ببریدش بیمارستان یه آقاهه که اون نزدیکا مغازه داشته با ماشین بردشون. منم مثل مرغ پرکنده تو خونه راه میرفتم و گریه میکردم و دعا میکردم، بالاخره بعد یک ساعت مامان از بیمارستان زنگید گفت حاله بچه خوبه فقط دکتر گفته باید یکی دو ساعت اینجا تحت نظر باشه. خلاصه ساعت نزدیکه ده بود که اومدن من پریدم پایین و ماهان رو بغل کردم چشماش باز بود و منو یه نگاه نگاهی میکرد کلی بوسش کردم همین طور بهم زل زده بود احتمالا با خودش میگفته این خانومه چرا اینطوری میکنه؟! از ماهان جونم تو بیمارستان نوار مغزی و قلبی گرفته بودن یه عکسم از ریه اش انداخته بودن خدا رو شکر همه چیزش سالم بوده. خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت، خدا جون ممنون. از ته ته قلب ممنون..
بعد هم که اذان شد بساط افطاری و بخور بخور
. بعدشم مُخِ مهدیه رو زدیم بردیمش تو اتاق که عکسای نامزدیشو نشونمون بده وقتی عکسارو دیدیم اومدیم خونه، هاله (هاله یوسفی یکی از بچه های مدرسه مون) مارو با ماشینش رسوند خونه و اینجا بود که من تصمیم کبری گرفتم یه چند جلسه ای برم تمرین رانندگی بعد بشینم پشت ماشین
، ولی ببینید چه تصمیمی بوده که هنوز تا الان نرفتم!!!!
آخه قرار بود عصر برام خواستگار بیاد. ساعت چهار و نیم اینا بود که شروع کردیم به آماده شدن و آماده کردن وسایل پذیرایی ساعت شش و نیم خواستگارا اومدن
بعد از اینکه یه ربع بیست دقیقه ایی نشستن مامانش گفت اگه اجازه بدین این دو گل نوشکفته (اینو نگفتا) برن یه ده دقیقه ایی صحبت بکنن ده دقیقه همانا و یک ساعت و نیم فک زدن ما همانا
. ساعت هشت و نیم اینا بود که رفتن. شام رو در کانون گرم خانواده خوردیم داداشمینام شام خونه ما بودن من مثل کوزت داشتم تو آشپزخونه کار میکردم و سس برا سالاد درست میکردم که وقتی اومدم تو حال دیدم بلـــــــــه همه دارن واسه خودشون شام میخوردن تازه بین خودشون برا من جا هم نزاشتن که بشینم
، اونجا بود که بهشون گفتم باشه دیگه مگه من کوزتم؟ که کار کنم و شما واسه خودتون شام بخورین؟ پس فردا که من شوهر کردم تلافی همه اینا رو سرتون در میارم
، اون موقع من میشینم و شما کار میکنید. اینا رو که میگفتم همه واسه خودشون میخندیدن و خوشحال بودن. چراشو من نمیدونم؟!
تا وقتیکه پسر عمه ها ریختن سومون که پشین بریم آب بازی مام اولش مقاومت کردیم ولی بعد رفتیم ده دقیقه اول منو زری و حامد و محمد مهدی(پسر عمه هام) بودیم ولی بعد انگار که بقیه منتظر بودن ،اومدن آب بازی، حامد رفته بود تو حوض و نمیزاشت کسی بهش نزدیک بشه هی طرف ما آب میریخت ما که دستمون از همه جا کوتاه بود سطل گرفته بودیم دستمون از رو هوا آب جمع میکردیم
خلاصه که بسیار خوش گذشت و اینکه طی این آب بازی کسی جون سالم به در نبُرد همه تقریبا آب ازشون میچکید.
و موسیقی زنده که پسر دختر عمم برامون گیتار میزد
، قلیونم که فقط خدا میدونه چند نفر به سرش دهن زدن و از اونجایی که ما این چیزا برامون جد در جد اهمیت نداره و اگه پا بده همه مون با یه قاشقم غذا میخوریم همین طوری قلیون بینمون میچرخید واسه خودمون صفا میکردیم بعد از این طی یک عملیات انتحاری چهارده و پونزده نفر جمع کردیم و گل یا پوچ بازی کردیم که جاتون خالی گل رو گرفتیم تا آخر بازی یه دفعه ام گل بهشون ندادیم وسط بازیم با هر امتیازی که میگرفتیم برا تضعیف روحیه حریف یه موووج مکزیکی میرفتیم و شعار میدادیم یه دفعه ام برا اینکه تنوع ایجاد کنیم وقتی نتونستن گل رو ازمون بگیرن به مدت ده ثانیه بهشون خندیدیم
خلاصه وقتی بردیم برا اینکه آخرین زهرمونو بهشون بریزیم میگفتیم سرا پاییـــن روتون میشه به چشم ما نگاه کنید؟ اونام مثل بچه های حرف گوش کن سراشونو تا حد ممکن پایین داده بودن. بعد از گل یا پوچم شام خوردیم بعد هم به خاطره شلوغی جاده شب رو موندیم و قرار شد فردا صبح زود برگردیم خونه
گفت باشه ازش میپرسم فردا خبرشو بهت میدم
. اینجوری جوابشو دادم: آخ جووووون، نه من حوصله دیدن تو رو ندارم به علی گفتم، گفت میرسونمت.
) برو دیگه دوست ندارم. علی کیه؟
هاله ام در جریان ماجراهای ما بود، مام چون اسمشو نمیدونیم بهش میگیم غزال)خلاصه بهش گفتم همون غزاله دیگه، مگه بهت نگفتم؟
جواب داد: آخ جون تریپه love الان میام دم خونتون ببینم ماجرا چیه؟ مُردم از فضولی!![]()
اینقدر خندیدم که مامانم بهم شک کرده بود
. اصلا فکر نمیکردم هاله اینجوری بره سره کار
هاله با هیجان میگفت خوووووب گفتم هیچی دیگه رسوندم تا خونه. هاله هی ذوق میکرد
منم هی بیشتر میخندیدم
دوباره همدیگه رو بغل کردیم، همین طور که بغلش کرده بودم در گوشش گفتم همه رو خالی بستم و از جلو دستش فرار کزدم.
بعد گفت خییییلی خری جدی میگی؟ همه رو خالی بستی؟ کلی فحشم داد
. گفت بترکی منو تا اینجا کشوندی بعد همش خالی بود؟! کلی خندیدیم. بهم گفت اگه شنبه برا بچه ها این موضوع رو تعریف کنی که من اُسکل شدم همین جا دوستی ما تموم میشه. هاله بعد از یه ربع رفت خونه. منم تا آخر شب کلی انرژی داشتم. اذیت کردن هاله خیلی بهم چسبیده بود
ولی لازم به ذکر است که این هاله خانم یکی از بهترین دوستای منه که خیلیم دوسش دارم!
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت
20:0 توسط فاطمه| |
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت
21:21 توسط فاطمه| |
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت
23:22 توسط فاطمه| |
